تبليغاتX
خورشید مکه{مهدویت/تزکیه نفس}


بسم الله الرحمن الرحیم

سلام علیکم

دو کتاب را که مخصوص موبایل(جاوا) هستند در این آدرس قرار داده ام ،اگر مایل بودید ،دریافت کنید (هر دو را در یک فایل zip شده قرار داده ام ،

1-"در محضر آفتاب"

توضیحات:قضایا وداستانهای واقعی از کرامات ،عنایات ومعجزه های حضرت ولی عصر(عج)

فصل های کتاب:ره یافتگان، شیفتگان، رویاهای صادقانه،شفا  یافتگان،مشاهدات ومکاشفات،تجلیات،

2-"گنجینه"

توضیحات:شامل معارف حضرت ولی عصر(عج)، مسائل اخلاقی وتزکیه نفس،داستانهای بیدار کننده از اشخاص

قابلیت های دو کتاب:جستجو،فهرست بندی درختی و....

حجم فایل: حدود 1.5مگابایت

آدرس:دریافت کنید

 

حتما دریافت کنید وبه دوستان بدهید

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388;  توسط خادم;  | 

در شهر دمشق ،زندگي ميكردم  و از راه عبا بافي  امرار معاش مينمودم . هنوز در سن نوجواني بودم و دوستاني داشتم كه در ساعات  فراغت با آنان  سرگرم تفريح مي شدم و به لهو و لعب مي پرداختم . ما از گناه پروائي نداشتيم  و در پي خوشگذراني  و هوسراني بوديم . آن روز جمعه بود من به شيوۀ هميشه با رفقاي  همسال و همفكرم  گرد آمدم و دسته جمعي مشغول لهو و لعب  شديم .شراب هم داشتيم  و ميخواستيم ميگساري وعياشي كنيم.

ناگهان به خود آمدم و مثل آدم خوابي كه بيدار شود ،بر خويشتن نهيب زدم:

آيا تو براي اين سرگرمي ها و هوسبازي ها آفريده شده اي؟

همان جا خداوند قلبم را تكان داد ،مرا متنبه ساخت،وجدانم را بيدار كرد پليديِ گناه  و زشتي ِ اتلاف عمر در راه بيهودگي و بي بندو باري را برايم آشكار نمود. در پي اين دگرگوني  روحي و تحول فكري بي درنگ برخاستم ،جام شراب و بزم عيش و بساط گناه را ترك كردم ،از رفقا جدا شدم  و از جمع آنان گريختم. هرچه دوستان هم پياله و رفيقان  سفرۀ  انس دنبالم دويدند و خواستند  مرا برگردانند اعتنائي نكردم  تا ناچار مأيوس  شدند و از من دل بريدند .جمعه بود و روز عبادت ، وقت توبه بود  و هنگام ندامت . تصميم  گرفتم  به مسجد بروم  تاآن انقلاب دروني و بارقۀ معنوي را با حال و هواي  خانۀ خدا و فضاي ملكوتي آن بياميزم . از اين رو راهي ِ مركز شهر  شدم و به طرف مسجد جامع دمشق  حركت كردم .

آن مسجد بزرگترين وعظيم ترين مسجد كشورهاي اسلامي  بود كه وليد بن عبدالملك بن مروان در سال87 يا 88 هـ ق بناي آن را آغاز كرد و به جامع أمَوي

نيز شهرت دارد .

وقتي  وارد مسجد شدم ديدم شخصي در كرسي خطابه قرار گرفته و براي مردم سخنراني ميكند . قدري جلوتر رفتم و به سخنانش گوش دادم،او دربارۀحضرت مهدي عليه السلام صحبت ميكرد و زمان ظهورش را شرح ميداد.

خوب متوجه مطالب خطيب  شدم و به انچه پيرامون حضرت صاحب الزمان  ميگفت گوش جان سپردم  و به گفته هايش دل دادم.

حالت عجيبي به من دست  داد. احساس كردم  امام زمان را خيلي دوست دارم ،يكباره مهرش در جانم ريخت و قلبم سرشار از محبت او گرديد. آن روز گذشت . در پي آن سير نفساني و تحول  روحي لهو و لعب را ترك كردم ،دست از گناه برداشتم . گَرد معصيت از صفحۀ دل  زدودم  و آرامش خاطر يافتم. اما سوز ديگري  در درونم  برپا گرديد كه پيوسته  وجودم را تسخير ميكرد  و به سان شعلۀ فروزنده اي جانم را مشتعل  ساخت .

آن سوز،سوز محبت بود .آن شعله ،بارقۀاميد وآتش عشق به وصال محبوب بود . مهر حضرت مهدي عليه السلام  و عشق به ديدار او و اميد به لقاي آن مهر تابان و جلوۀ پر فروغ يزدان  در ژرفاي قلبم موج ميزد.

روز به روز  علاقه و اشتياقم  بيشتر  ميشد و چنان شيفتۀ وصال دلدار گرديدم كه درتمام سجده هايم  او را طلب ميكردم و هرگز سجده اي نرفتم  كه از درگاه خداوند سبحان ديدار امام زمان عليه السلام  را درخواست نكنم  و لقايش را نجويم.

يك سال  گذشت  در طول اين 12 ماه هرگز از ياد محبوبم غافل نماندم . همواره در پي او ميگشتم ،اشك فراق  ميريختم ،در خلال دعاها و عبادتهايم  توفيق ديدار او را از پروردگار ميخواستم و هر بار كه سجده  ميكردم  به درگاه خدا ميناليدم  و با تمام  وجود تشرف به خدمت حضرتش را مسئلت ميكردم .

روزها و شبها بدين منوال سپري  شد تا آنكه  يكشب در مسجد  جامع دمشق، نماز مغرب  را به جا آوردم و مشغول نماز مستحبي  شدم  . بعد از فراغ  به حال خود نشسته بودم  كه ناگهان  احساس كردم  دستي روي شانه ام  قرار گرفت . تكاني خوردم  و صورتم را برگرداندم  ، ديدم آقائي پشت سرم نشسته  و دستش را بر سر شانه ام  نهاده ،بي مقدمه به من فرمود :...

فرزندم دعايت را اجابت نمود چه ميخواهي ؟ برگشتم و لحظه اي به او خيره  شدم ،عمامه اي  همانند عمامۀ مردم غيرعرب بر سرداشت و جامه اي گشاد و بلند از پشم شتر به روي لباس هايش در بر داشت . پرسيدم شما كيستيد؟

با لحن ملايم و آهنگ دلپذيري  فرمود :من مهدي هستم.

بي درنگ دست آن حضرت را بوسيدم و عرضه داشتم : همراه من به خانه ام تشريف بياوريد و منّت نهاده  با قدوم  مباركتان  سراي مرا منّور سازيد. آقا در كمال مهرباني و نهايت بزرگواري  دعوت مرا پذيرفتند و فرمودند بله ،خواهم آمد.

سپس در خدمت مولا رهسپار منزل شدم.  وقتي  درون خانه تشريف آوردند دستور دادند :جائي را برايم  اختصاص بده كه تنها باشم و هيچكس غير از خودت  بدان راه نيابد.

من اطاقي را مخصوص آن حضرت  قرار دادم  و خود نيز گوش به فرمانش كمر همت بستم  تا هر چه گويد انجام دهم و جانم را از سرچشمۀ زلال  هدايت و معارف روح پرورِ ولايتش سيراب سازم . حضرت بقيةالله الاعظم عليه السلام  يك هفته در خانه ام ماندند  و به تعليم و تربيت و ارشادم بذل عنايت نمودند. درمدت اين هفت شبانه روز اذكار و اورادي  به من آموختند  و فرمودند : دعاي خود را به تو ياد دادم كه هر روز بخواني و ان شاءالله  بدان مداومت نمائي آنگاه چنين توصيه كردند كه يك روز را روزه ميداري و يك روز را افطار ميكني ،هر شب پانصد ركعت نماز ميخواني  و به بستر استراحت نميروي  مگر خواب بر تو غلبه كند . من با شوق فراوان دستورالعمل و برنامه اي را كه حضرتش  تعليم  نمودند پذيرفتم و به انجام  آن پرداختم . هر شب پشت سر امام زمان عليه السلام  مي ايستادم و پانصد ركعت نماز  بجا مي آوردم ،هرگز عبادت را ترك  نميكردم و به بستر نميرفتم مگر وقتي كه خواب بر من غالب ميشد و بي اختيار خوابم ميبرد. بعد از يك هفته ،امام ارادۀ رفتن نمودند و به فرمودند:

حسن از حالا به بعد با هيچ كس رفاقت و همنشيني نكن ،زيرا آنچه آموختي براي رستگاري و برنامۀ زندگي ات كافي است و به ديگري احتياج نداري ،هر مطلب و سخني نزد هركه باشد، از آنچه در محضر ما به تو رسيده كمتر است . بدين خاطر زير بار منّت هيچكس  نرو و از احدي راه مجو كه فايده اي ندارد و به حالت سودي نبخشد . عرضه داشتم :اطاعت ميكنم گوش به فرمان شما هستم و آنچه را دستور داديد موبه مو انجام خواهم داد . آنگاه حضرت از منزل بيرون رفتند و من نيز پشت سر ايشان خارج شدم  تا با امام زمانم خداحافظي كنم و آن بزرگوار را بدرقه نمايم . اما همين كه درآستانه در قرار گرفتم  مرا نگهداشتند و فرمودند كه از همين جا. من همان جاكنار در ايستادم .امام تشريف بردند و نگاه من بدرقۀ راهشان بود تا از نظرم ناپديد شدند.

داستان فوق در مورد شخصي به نام حسن عراقي است كه به درجات بالايي در معنويت و معرفت دست پيدا كرد و حدود صد و سي سال در اين جهان  زيست و در مصر مدفون شد. عبد الوهاب شعراني  صاحب كتاب (يواقيت و جواهر)  پس از گزارش  اين رويداد گويد :حسن عراقي كه به سعادت ملاقات امام عصر صلوات عليه نائل آمد گفت من از حضرت پرسيدم : چند سال از عمر  شما ميگذرد؟ فرمودند :فرزندم اكنون 620سال از عمر من سپري شده است.داستان شيعه شدن و تربيت حسن عراقي توسط امام زمان صلوات الله عليه را دانشمندان شيعه و غير شيعه در كتب  خود نوشته اند  از جمله انها مرحوم نوري در دو كتاب (كشف الاستار) و(النجم الثاقب)ثبت نموده است.

منبع:http://tahazratedoost.blogfa.com/post-165.aspx


دریافت برنامه افلاکیان حجم:تقریبا 1.57مگابایت

در یافت برنامه گنجینه حکمت تقریبا 700kb

دریافت کتاب موبایل در محضر آفتاب:

http://asrezohor.persiangig.com/Aftab.rar

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388;  توسط خادم;  | 

«معمّربن شمس»، قريه‏اى داشت كه نامش «بُرش» بود.

او آن قريه را وقف سادات و علويّين كرده بود، و در آن قريه وكيل و نائبى داشت كه اهل تقوى و از صالحين بود، نامش «ابن خطيب» و شيعه بود و كارگر و نوكرى را در آنجا گذاشته بود به نام «عثمان» كه او سنّى و بسيار متعصّب بود اين دو نفر از طرف معمّر بن شمس به امور آن قريه رسيدگى مى‏كردند و بين آن دو نفر هميشه بر سر مذهب نزاع بود.روزى بر سر مذهب با حضور جمع زيادى از اهالى آن قريه نزاعشان بالا گرفت و بالاخره «ابن خطيب» به «عثمان» گفت حالا كه حقيقت واضح شده و تو نمى‏خواهى زير بار حق بروى بيا قرار بگذاريم.من نام مقدّس «على و فاطمه و حسن و حسين» (عليهم‏السّلام) را روى دستم مى‏نويسم، تو هم نام ابى‏بكر و عمر و عثمان را روى دستت بنويس و اين جمعيت دست مرا با دست تو به هم ببندند و در ميان آتش بگذارند هر كدام كه سوخت معلوم است بر باطل بوده و هر كدام كه نسوخت بر حق بوده است.عثمان به اين قرارداد حاضر نشد مردمى كه در آنجا بودند به عثمان خنديدند و او را مسخره كردند، مادر عثمان كه از پنجره اطاق به جريان و گفتگوى آنها گوش مى‏داد، در اين موقع ناراحت شد و آنچه توانست به مردم شيعه و مسلمانان آنجا فحّاشى كرد و آنها را لعنت نمود و فريادهائى بر سر آنها كشيد، ناگاه چشمش فوق‏العاده درد گرفت و همانجا كور شد.مردم دست او را گرفتند و براى معالجه به حلّه بردند آنها اطباء را حاضر كردند و آنچه توانستند در معالجه‏اش كوشيدند ولى اثر نداشت بالأخره از معالجه‏اش مأيوس شدند.روزى جمعى از زنهاى شيعه به ديدن او آمدند و به او گفتند: كه چون تو به شيعيان جسارت كرده‏اى حضرت «صاحب الامر» (عليه السّلام) به تو غضب كرده‏اند و تو از اين ناراحتى و نابينائى نجات پيدا نمى‏كنى مگر آنكه شيعه شوى و اگر شيعه شدى ما ضامنيم كه خداى تعالى تو را شفا دهد.آن زن قبول كرد و چون متوجّه شده بود كه اين كورى و نابينائى در اثر جسارتى بوده كه به شيعيان كرده است متنبه شد و مذهب تشيّع را پذيرفت.زنهاى با ايمان و پاك حلّه او را شب جمعه در مقام حضرت «ولىّ عصر» (عليه السّلام) دخيل كردند و خودشان در خارج ماندند نيمه‏هاى شب ديدند آن زن ناگهان فرياد مى‏زند و گريه مى‏كند و از مقام بيرون مى‏آيد و مى‏گويد: حضرت «صاحب‏الامر» (عليه السّلام) چشم مرا شفا مرحمت فرمود!زنها نگاه كردند ديدند، چشمهاى آن زن بهتر از سابقش شده او ديگر مى‏بيند كه چند نفر زن آنجا هستند و حتى شكلها و زينتهاى آنها را مشاهده مى‏كند زنها خوشحال شدند و از او جريان تشّرفش را سؤال كردند.او گفت: وقتى مرا در مقام حضرت «ولىّ عصر» (عليه السّلام) گذاشتيد من به آن حضرت استغاثه نمودم تا چند دقيقه قبل صدائى شنيدم كه كسى به من مى‏گفت: خدا تو را شفا داد از ميان اين مقام بيرون برو و اين خبر را به زنها كه منتظر تو هستند بگو.من متوجّه خودم شدم ديدم، همه جا را مى‏بينم.مقام پر از نور است و مردى جلو من ايستاده است.عرض كردم شما كه هستيد؟فرمود: من «صاحب الامر حجة بن الحسن» هستم!وقتى از جا حركت كردم كه دامنش را بگيرم از نظرم غائب شد.اين قضيّه در شهر حلّه معروف است و پسرش عثمان هم پس از اين جريان شيعه شد بلكه هر كس اين جريان را شنيد معتقد به وجود مقدس حضرت «بقيّه‏اللّه» ارواحنا فداه گرديد.

(نقل از كتاب كفايه‏الموحّدين سيّد نورى


منبع:کتاب ملاقات با امام عصر(عج) آیت الله سید حسن ابطحی خراسانی

دریافت برنامه افلاکیان حجم:تقریبا 1.57مگابایت

در یافت برنامه گنجینه حکمت تقریبا 700kb

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388;  توسط خادم;  | 

جمال الدّين زهرى در حلّه مبتلاء به فلج شديدى شده بود، اقوام و فاميلش او را به اطباء زيادى نشان دادند، كه شايد معالجه شود ولى هر چه آنها بيشتر او را معالجه مى‏كردند او كمتر عافيت مى‏يافت بالأخره وقتى از معالجه‏اش مأيوس شدند تصميم گرفتند كه او را يك شب در مقام حضرت «صاحب الامر» (عليه السّلام)كه در حلّه است دخيل كنند.

آنها اين كار را كردند و حضرت «صاحب‏الامر» (عليه السّلام) بر او ظاهر شد و او را از مرض فلج شفا مرحمت فرمود.

در اينجا مرحوم «مجلسى» از مرحوم جمال الملّة والدّين «عبدالرّحمن عمّانى» نقل مى‏كند كه او مى‏گفت:


وقتى اين قضيّه بين مردم معروف شد، به خاطر سابقه دوستى شديدى كه بين ما و صاحب قضيّه بود، به خانه او رفتم تا حكايت واصل جريان را از زبان خود او بشنوم.

او قصّه را اينچنين بيان كرد و گفت: همان گونه كه اطلاع داريد من مبتلاء به مرض فلج بودم، ولى آن شب كه مرا به مقام حضرت «بقيّه‏اللّه» ارواحنا فداه برده بودند چيزى نگذشت، كه ديدم مولايم حضرت «صاحب الامر» (عليه السّلام) از در مقام وارد شد، من سلام كردم، جواب مرحمت كرد و به من فرمود: برخيز عرض كردم، آقاجان يك سال است كه قدرت بر حركت ندارم.

باز فرمود: به اذن خداى تعالى برخيز و زير بغل مرا گرفت و به من در ايستادن كمك كرد، من برخاستم در حالى كه هيچ اثرى از كسالت در من نبود و به كلّى مرض فلج از من برطرف شده بود و آن حضرت غائب گرديد.

وقتى مردم مرا در اين حال ديدند و متوجّه شدند كه حضرت «بقيّه‏اللّه» (عليه السّلام) مرا شفا داده‏اند به سر من ريختند و لباسهاى مرا پاره كردند و بردند ولى دوستان مرا به خانه بردند و لباسم را عوض كردند.

«نقل از كفايه‏الموحّدين سيّد طبرسى نورى»

منبع:کتاب ملاقات با امام عصر(عج)آیت الله سید حسن ابطحی 


دریافت برنامه افلاکیان حجم:تقریبا 1.57مگابایت

در یافت برنامه گنجینه حکمت تقریبا 700kb

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388;  توسط خادم;  | 

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
دوکتاب (با فرمت جاوا) را برایتان قرار می دهم که انشاءالله از آنها استفاده لازم را ببرید

اول-کتاب ((افلاکیان)) :این کتاب شامل زندگینامه،کرامات وحکایاتی از  زندگی 29 تن از اولیاء الهی است  که سراسر درس وعبرت است ،انشاءالله ما نیز از این گروه وبا این گروه باشیم

ویژگی ها:1قابلیت جستجو
2-فهرست بندی
3-آوردن منابع در آخر کتب
نسخه ((1)) است وانشاء الله نسخه های بعدی هم قرار می گیرند

  دانلود


حجم:تقریبا 1.57مگابایت


2-بسم الله الرحمن الرحیم
 سلام علیکم

کتاب گنجینه حکمت: مجموعه ای از ساعتها سخنرانی استاد بزرگ اخلاق آیت الله سید حسن ابطحی با فرمت(جاوا)
شمال مباحث:1تزکیه نفس
2-معرفت امام عصر
3-یقظه
4-توبه
5-زندگینامه آیت الله سید حسن ابطحی از زبان خودشان(پاسخ گوی شبهات پیرامون ایشان)
6-مطالب متفرقه
ویژگی ها:1قابلیت جستجو
2-فهرست بندی
3-آوردن منابع
نسخه ((1)) است وانشاء الله نسخه های بعدی هم قرار می گیرندبرگرفته از وبلاگهای :گنجینه حکمت(اکثر مطالب) ومعرفت امام زمان (عج) وکتاب سیر الی الله


دانلود

تقریبا 700kb


اللهم صل علی محمد وعجل فی فرج مولانا

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388;  توسط خادم;  | 

من جوانى هستم كه بيش از بيست سال از عمرم نمى‏گذرد، تا به امروز در خواب غفلت عجيبى بوده‏ام، وقتى كه ديپلمم را گرفتم فكر مى‏كردم كه: خدايم، محبوبم و همه چيزم همين مدرك ديپلم است، روزى كه از مدرسه با اين گواهينامه به خانه آمدم، مادر و پدرم براى من خوابهاى طلائى عجيبى مى‏ديدند، يكى مى‏گفت: حالا ديگر پسرم كارمند دولت مى‏شود و زندگى ما را تأمين مى‏كند، ديگرى مى‏گفت: انشاءاللّه‏ ادامه تحصيل مى‏دهد، پزشك مى‏شود و ديگر نمى‏شود به او گفت بالاى چشمت ابرو است، سوّمى مى‏گفت: من دوست دارم او مهندس شود، زيرا در آن موقع درآمدش بيشتر


خواهد بود. و بالأخره همه دست به دست هم داده بودند، كه با اين كلمات مرا كاملاً به خواب غفلت فرو ببرند. آنها تقصير نداشتند، فرهنگشان اين گونه بود. احدى از اطرافيانم نمى‏گفت خدائى هست، بايد در همه كار به او تكيه كرد، معنويّتى هست، بايد از آن هم بهره‏مند گرديد، انسانيّتى هست، بايد به مقام والاى آن رسيد، آخرتى هست، بايد براى آن هم فكرى كرد.

خلاصه از سنّ هيجده سالگى آن چنان به خواب عميق فرو رفتم كه هيچ چيز مرا بيدار نمى‏كرد. شايد هم اطرافم سر و صدائى نبود كه بيدار نمى‏شدم. بلكه همان لالائى‏هاى پدر و مادرم بيشتر مرا به خواب غفلت فرو مى‏برد، حتّى گاهى خودم هم در همان عالم خواب آنچه را كه پدر و مادرم گفته بودند، تخيّل مى‏كردم و به خواب مى‏ديدم، دو سال در عالم معنى شب ظلمانى پر از غفلتى را گذراندم.

امّا ناگهان كتابى در شرح حال يكى از اولياء خدا به دستم رسيد وقتى آن را مطالعه كردم، آن چنان مرا از خواب غفلت پراند كه تا مدّتى بدنم مى‏لرزيد.

آيا اين حرفها حقيقت دارد؟

آيا راهى هست؟! كه انسان ولىّ خدا، محبوب خدا، عزيز خدا و هم صحبت با خدا گردد؟

آيا اولياء خدا كه در قرآن مدح شده‏اند، آنها نه ترسى از چيزى دارند، نه حزنى دارند، نه حسابى دارند، نه از مرگ مى‏ترسند و به لقاء پروردگار شوق فراوانى دارند، مخلوقى غير از نوع ما بوده‏اند؟!

آيا مى‏شود؟! من هم به وصال محبوب حقيقى، يعنى حضرت حقّ
.
جل‏وعلا برسم؟ او نام خودش را براى من رفيق بگذارد؟

آيا مى‏شود؟! من هم با خدا حرف بزنم و او مرا دوست داشته باشد؟

بالأخره طوفان عجيبى، در وجودم پيدا شده بود و نمى‏دانستم چه بايد بكنم و از كجا شروع كنم كه ناگاه اين آيه قرآن ناخودآگاه به زبانم آمد و زير لب زمزمه مى‏كردم. شايد هم خدايم، محبوبم، عزيز دلم، با الهاماتش اين آيه را در قلبم القاء فرموده بود:

«وَ اِذا سَئَلَكَ عِبادى عَنّى فَِانّى قَريبٌ». [[1]«... اُجيبُ دَعْوَةَ الدّاعِ اِذا دَعانِ فَلْيَسْتَجيبُوا لى وَ لْيُؤْمِنُوا بى لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ». سوره بقره آيه 183....]

يعنى وقتى بندگان من از تو جوياى من شوند من نزديك آنهايم، كنار آنهايم و من با آنهايم.

پس از خواندن اين آيه شريفه و توجّه به معنايش. دانستم خداى تعالى علاوه بر آنكه مرا طرد نكرده، دعوتم هم فرموده است، سر تا پاى وجودم اميد شد، روزها و شبهائى درِ خانه خدا ناله مى‏كردم و از خداى مهربان و هادى گمراهان، تقاضاى هدايت به مقام والاى انسانيّت را نمودم، كه بحمداللّه‏ پس از مدّتها عجز و ناله استادى مهربان و دلسوز برايم رساند و با كمك او به سوى كمالات روحى پر كشيدم و لذا من به همه انسانهاى خواب و خواب‏آلوده توصيه مى‏كنم كه:

اگر مى‏خواهيد از خواب غفلت بيدار شويد، شرح حال اولياء خدا را زياد بخوانيد و از حالات آنان عبرت بگيريد.


منبع:کتاب سیر الی الله جلد 1اثر استاد سید حسن ابطحی
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388;  توسط خادم;  | 

جواب:

ترديدى نيست كه اگر يك فرد زمامدار بخواهد قوانينى را به مرحله‏ى اجراء بگذارد و مردم از او كاملاً پيروى كنند بايد خود او آن قوانين را مو به مو به كار بندد و حتّى داراى دامنى پاك و اعمالى صالح و معصوم از گناه باشد.

و بلكه دانشمندان حقوقى جهان معتقدند كه اين فرد زمامدار بايد كمال كوشش را در مصونيّت خود از خطا و اشتباه بنمايد.

در اين باب بايد با آخرين نظرات دانشمندان حقوقى جهان هم عقيده شد، زيرا بدون يك چنين فردى حكومت واحد جهانى توأم با عدالت تحقّق پيدا نمى‏كند

                                                            .

اديان بزرگ جهان مى‏گويند:

از دير زمان در كتابهاى «تورات» و «انجيل» و «قرآن» و سائر كتب آسمانى به لزوم پاكدامنى و عصمت انبياء عليهم‏السلاماشاره شده و ما در كتاب «پاسخ ما» عينا عبارات كتب مذكوره را نقل كرده‏ايم.

و لذا دين مقدّس اسلام حضرت مهدى عليه‏السلام را معصوم از گناه و خطا و سهو و نسيان مى‏داند كه انشاءاللّه اين صفت براى آن حضرت در اين كتاب اثبات خواهد شد.

ضمنا طبق جمله‏ى معروف كه گفته‏اند: سهو الكبير كبير (يعنى: سهو و خطاى شخص بزرگ گران تمام مى‏شود و بزرگ است) باز بايد منجى جهان بشريّت دور از خطا و اشتباه باشد.

بنابراين اگر رهبر جهان بشريّت كوچك‏ترين خطا و يا اشتباهى بكند، چون موج ايجاد مى‏كند ممكن است به ضررهاى غيرقابل جبرانى منجر شود و حتّى احتمال دارد كه با كوچك‏ترين خطا و اشتباه به كلّى هدف خود را از دست بدهد و موفّق به ايجاد حكومت واحد جهانى نشود.

زيرا گاهى يك اشتباه و يا يك غفلت كوچك منجر به خونريزيها و بى‏عدالتيهاى بزرگ مى‏گردد.

بنابراين منجى جهان بشريّت بايد دور از گناه و خطا و سهو و اشتباه باشد، چنانكه اسلام براى حضرت مهدى عليه‏السلام اين اعتقاد را دارد.


منبع:کتاب مصلح غیبی اثر استاد آیت الله سید حسن ابطحی

پایگاه اینترنتی عصر ظهور

دراين سايت شما ميتوانيد مطالب مختلف از قبيل :عقائد ،مهدويت،تزکيه نفس،زندگينامه بزرگان،احکام،جلوه هاي اعجاز ائمه ،حکمت ناب(سخن بزرگان)،بانک سوالات

داستانهاي بيدار کننده،شگفتيهاي آفرينش،کمال ادين و....را بخوانيد

اللهم عجل في فرج مولانا الساعة الساعة الساعة

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388;  توسط خادم;  | 

«فرويد» روانشناس معروف و «ديل كارنگى» نويسنده‏ى نامى مى‏گويند:

<<همه‏ى اعمال انسان از دو آرزوى اساسى بر مى‏خيزد و آن آرزوى شهوانى و آرزوى بزرگى و اهميّت است>>

توضيح اينكه روانشناسان مذكور مى‏گويند: «افراد بشر هرعملى را كه انجام مى‏دهند يا حس شهوانى و يا آرزوى بزرگى و حبّ‏جاه آنها را به آن عمل وادار نموده است.

اگر چه اين گفته صددرصد صحيح نيست و بلكه افراد متديّنى وجود دارند كه تنها هدف و منظورشان جلب رضايت خدا است و نظرى به شخصيّت و شهرت ندارند ولى از اين حقيقت هم نمى‏توان صرفنظر كرد كه اكثريّت (صدى نود و نه) مردم اين آرزو و ايده را داشته و از فعّاليّتهاى خود همين هدف را منظور كرده‏اند.

بنابراين هيچ فردى با داشتن اين غريزه نمى‏تواند ببيند كه ديگرى داراى شخصيّت و اهميّت بيشترى باشد، بلكه همه مى‏كوشند كه همان شخصيّت و مقام اوّل را براى خود احراز كنند.

اينجا است كه در اثر تضادّ منافع نزاعها و جنگها به وجود مى‏آيد و مصلح جهانى بايد در اين مورد اظهار قدرت نمايد، يعنى از ضعفا و بيچارگان طرفدارى كند و آنان را نيرومند نمايد و مقتدرترين جنايتكاران را سركوب كند و در نتيجه مساوات كامل در ميان افراد بشر به وجود آورد.

در اين فصل نيز بايد گفت: مصلح جهانى نمى‏تواند تنها به وسيله‏ى قدرت مادّى مساوات كامل را به وجود آورد، بلكه اگر بخواهد عدالت را در چهارچوبه‏ى قانون با جلب رضايت و راحتى عمومى مردم در سراسر عالم ايجاد كند، بايد از قدرت معنوى نيز استفاده كند و كمك پروردگار را پشتيبان خود قرار دهد.

زيرا تجربه ثابت كرده است انسان تنها با اظهار قدرت ظاهرى نمى‏تواند مساوات كامل با ضميمه‏ى جلب رضايت واقعى مردم را در جهان به وجود آورد. چنانكه در بعضى از ممالك كمونيستى كه افراد بشر مى‏خواسته‏اند با همين فكر مساوات را تا حدّى تنها در يك مملكت عملى كنند حتّى براى يك روز هم موفّق نشده و مسلّم تا وقتى كه يك مقتدر روحانى با نيروى معنوى در رأس صلح جهانى واقع نشود جهان به اين ايده نخواهد رسيد.

بنابراين مصلح كلّ بايد از قدرت روحى و تكنيكى و سياست زمامدارى فوق العاده‏اى برخوردار باشد كه اسلام او را به عنوان حضرت مهدى عليه‏السلام معرّفى كرده است. يعنى قدرت معنوى و روحى حضرت بقيّه‏اللّه روحى فداه را مربوط به قدرت لايزال و بى‏منتهاى حضرت بارى تعالى و آن حضرت را متّصل به قدرت خداى قادر

متعال دانسته است

.

منبع:کتاب مصلح غیبی اثر استاد آیت الله سید حسن ابطحی

سوال11


پایگاه اینترنتی عصر ظهور

دراين سايت شما ميتوانيد مطالب مختلف از قبيل :عقائد ،مهدويت،تزکيه نفس،زندگينامه بزرگان،احکام،جلوه هاي اعجاز ائمه ،حکمت ناب(سخن بزرگان)،بانک سوالات

داستانهاي بيدار کننده،شگفتيهاي آفرينش،کمال ادين و....را بخوانيد

اللهم عجل في فرج مولانا الساعة الساعة الساعة

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388;  توسط خادم;  | 

دو قسمت از علم است كه براى مصلح جهان از نظر عقل بسيار ضرورى و لازم است:

يك ـ علم به كليّه‏ى مواد قانون اصلاحى و سياسى كه مورد نياز افراد بشر خواهد بود.

دو ـ اطّلاع كافى از احوال و خصوصيّات كليّه‏ى افراد بشر كه نگذارد حتّى به ضعيف‏ترين مردم در دورترين نقاط كوچك‏ترين ظلمى بشود.

شكّى نيست كه اگر اين دو دانش در وجود مصلح جهانى يافت نشود، نمى‏تواند دنيا را به طرف عدل و داد سوق دهد و بيدادگرى را به طور كلّى از جهان بر چيند

.

پرواضح است كه يك بشر عادى به هيچ وجه نمى‏تواند چنين علم و دانشى را با فعّاليّت خود كسب كند و بلكه در افراد بشر به ندرت عقل كامل و سليم ديده مى‏شود، چنانكه «برتراند راسل» در جواب سؤال 216 (چه علّت دارد كه بسيارى از مردم كه كاملاً از عقل سليم برخوردارند ظاهرا به نظر مى‏رسد اين اندازه گرفتار تعصّب‏اند؟!) چنين جواب مى‏دهد:

«موضوع برخوردارى از عقل سليم يك مسأله‏ى نسبى است، صاحبان فكر سالم خيلى كمياب‏اند هر كسى از نظر عقلى زوايائى دارد كه مورد جنون او است».

ولى معتقدين به اديان جهان مى‏گويند: خداى بزرگ اين قدرت را دارد كه افرادى را از جنس بشر به وجود آورد كه حتّى از نيّات و افكار اظهار نشده‏ى مردم هم مطّلع باشد.

و اسلام اين فرد را به عنوان حضرت مهدى عليه‏السلام معرّفى كرده و در آيات زيادى از قرآن احاطه‏ى علمى او را بر همه چيز معرّفى فرموده است

منبع:کتاب مصلح غیبی اثر دکتر سید حسن ابطحی


 امام عصر (عج)خطاب به یکی از شیعیان در عالم خواب: ((اگر هر روز سه نفر منتظر من باشند ظهور 10سال جلو میافتد))وبعد با یک حالت افسوس فرمودند:((اگر در ماه رمضان منتظر بودید چه میشد))

منبع:مجله خورشید مکه

+ نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388;  توسط خادم;  | 

مرحوم شهيد حجّه‏الاسلام والمسلمين جناب آقاى حاج «سيّد عبدالكريم

هاشمى‏نژاد» استادى داشت به نام آقاى شيخ «على فريده‏الاسلام كاشانى» كـه

من مختصر شرح حالى از او در كتاب «پرواز روح» نوشته‏ام.

شهيد «هاشمى‏نژاد» نقل مى‏كرد كه:

شبـى مـرحوم استـادم در ايـوان اطـاق فـوقانـى كـه در قـم بـراى زنـدگى اجـاره

كـرده بـوديـم، رو بـه حيـاط منزل ايستـاده بـود و حضـرت «بقيّه‏اللّه» ارواحنـا فـداه

رابـا زيارت «آل يس» زيارت مى‏كرد و با آن حضرت مناجات مى‏نمود.

من هم در كنار او منقل آتش را براى كُرسى درست مى‏كردم، يعنى آتش را باد

مى‏زدم تا براى زير كرسى آماده شود.

ناگهان ديدم مرحوم استاد تكانى خورد و حال توجّه‏اش، بيشتر شد و گريه‏اش شدّت

كرد من سرم را بالا كردم تا ببينم چه خبر است، با كمال تعجب ديدم: حضرت بقيّه‏اللّه (عليه السّلام) در ميان

زمين و آسمان مقابل استادم ايستاده و به او تبسّم مى‏كند و من در آن تاريكى شب تمام خصوصيّات قيافه و

حتى رنگ لباس آن حضرت را مى‏ديدم.

سپس سرم را پائين انداختم باز دو مرتبه وقتى سرم را بالا كردم آن حضرت را با

همان قيافه و همان خصوصيّات ديدم.

بالأخره چند بار اين عمل تكرار شد و در هر مرتبه جمال مقدّس آن حضرت را مشاهد

مى‏كردم، تا آنكه در مرتبه آخر كه سرم را پائين انداختم متوجّه شدم كه استادم آرام گرفت وقتى سرم را بالا

كردم و به طرف آن حضرت نگاه نمودم ديگر آن آقا را نديدم معلوم شد كه مناجات استادم با رفتن آن حضرت تمام

شده است.

وقتى من و استادم پس از اين جريان در ميان اطاق زير كرسى نشسته بوديم،

استادم به گمان آنكه من چيزى نديده‏ام مى‏خواست موضوع را از من كتمان كنند.

من ابتـداء به او گفتم: استاد شما آقا را به چه لباسى مى‏ديديد؟ او با تعجب از من

سؤال كرد و گفت: مگر تو آن حضرت را ديدى؟!

گفتم: بلى با لباس راه راه و عمّامه‏اى سبز و قيافه‏اى جذّاب كه خالى در كنار

صورت داشت و خلاصه آنچه از خصوصيّات در آن حضرت ديده

بودم به او گفتم و او مرا تصديق كرد و تشويق نمود و خوشحال شد كه من لياقت

ملاقات با آن امام معصوم (عليه السّلام) را پيدا كرده‏ام.

من در سال 1333 شمسى هجرى كه با مرحوم شهيد هاشمى‏نژاد به نجف اشرف

براى تحصيل رفته بودم، در شب جمعه‏اى به كربلاء براى زيارت رفته بوديم، من در حرم حضرت ابالفضل العباس

(عليه السّلام) تقاضا كردم كه يقين مرا درباره‏ى وجود مقدّس حضرت «بقيّه‏اللّه» ارواحنا فداه زياد كنند.

سپس به صحن حضرت سيّدالشّهداء (عليه السّلام) براى زيارت آمدم، معظّم له با من بود با آنكه هيچ اطّلاعى

از نيّتم نداشت اين قصّه را براى من نقل كرد.

و آنچنان قلبم آرام شد و يقين كردم حضرت ابالفضل (عليه السّلام) به اين وسيله

خواسته‏اند حاجت مرا بدهند و قلب مرا مطمئن فرمايند كه ديگر هيچگاه نسبت به آن حضرت ترديد پيدا نكردم.

منبع کتاب ملاقات با امام زمان(عج) از استاد سید حسن ابطحی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388;  توسط خادم;  | 

یکی از کارکنان ایران خودرو مشهد میگوید: من زن برادری داشتم که با بچه هایش در یک سانحه هوایی در کوههای نیشابور کشته شدند پس از

سقوط هواپیما هنوز بدن آنها را پیدا نکرده بودیم وبرادرم در منزل ما بود که یک روز درب منزل را زدند، دررا که باز کردیم سید جوانی ایستاده بودبادیدن او بدنم لرزید، صورتش را بوسیدم،خواستم دستش را هم ببوسم نگذاشت،به او خوش آمد گفتم وداخل شد،من روحانی زیاد دیده بودم ولی او خیلی نورانی بود.آن بزرگوارآن بزرگوار چند دقیقه ای در منزل ما نشست وبه ما تسلیت گفت وبا برادرم درمورد همسرش صحبت کرد وبعد خداحافظی کردورفت. چند روز بعد جسد زن برادرم پیدا شد ، بدن او در میان همه اجساد از همه سالم تر بود، ما از روی حجابش او را شناختیم ، او زن پاک وبا ایمانی بود، یک شب بعد از اینکه از دنیا میرود ، به خواب دختر مومنه ای می آید، آدرس منزل پدرش را میدهد ومیگوید به خانه پدرم برو وبگو من اینجا راحتم ،شما نگران من نباشید، آن دختر نیز طبق آدرس به خانه پدری ایشان میرود وپیغام را میدهد.آقای صدری می گفت:

از این ناراحتیم که چرا تا زنده بود او را نشناختیم. در زمان حیاتش هر وقت به منزل ما میامدبرکت زیادی میآوردند، ما از دیدن آنها خوشحال می شدیم ودوست نداشتیم از پیش ما بروند.اخلاق ورفتار زن برادرم خیلی خوب بود، او ما را نیز امر ونهی میکرد،به ما می گفت وارد خانه که میشوید ((یا الله)) بگویید تا خانم ها خود را بپوشانند. آقای صدری می گفت:به شخصی در عالم مکاشفه گفته اند:به خاطر خانم صدری همه مسافران هواپیما بخشیده شدند . وقتی درباره آن تحقیق کردم دانستم که او محبت زیادی به امام عصر (ارواحنا فداه) داشته است .خانم صدری دفتری داشت که در آن اعمال وحالات روحی اش را مینوشت وبه من(شوهرش)نیز توصیه می کرد.او در دفترش نوشته بود :درساعت10:18 صبح در منزل بودم که به من الهام شد 17روز دیگر با فرزندانت به ما ملحق میشوی ،ولی من این مطلب را به شوهرم نگفتم چون میدانستم که طاقت نمی آورد. همسر ایشان می گفت:ایشان هرگز مرا به اسم صدا نمی زد بلکه همیشه لفظ((آقا))را به کار می برد وقبلا هم به من گفته بود که زود از دنیا می رود . یک شب جمعه از حضرت رضا درخواست ملاقات همسر وفرزندانم را کردم ،شب که خوابیدم تا نزدیک اذان صبح با آنها بودم با هم صحبت زیادی کردیم نزدیک اذان حجابی از نور بین من وآنها قرار گرفت وهمسرم به من گفت:دیگر وقت تمام شده وباید نزد حضرت زهرا برویم .

عزیزان بیایید با تزکیه روح خود از رذائل قدمی در جهت رضایت آقا برداریم ،شاید که خدا بر ما رحم کرده وظهور اما غریب ومظلوممان را برساند، کاش می فهمیدیم که با تزکیه نفس مان از رذیلت های اخلاقی آقا را چقدر خوشحال میکنیم ،آن وقت دیگر لازم نیست مدتها متوسل شویم که آقا را ببینیم،چون آقا خود به سراغ ما میاید ،کاش بیدار میشدیم از خواب غفلت،کاش غربت غریب فاطمه را می دیدیم،کاش گوش دلمان باز بود ،تا بشنویم که آقا چقدر ما را دعا می کند وچقدر ناراحتند از اینکه فراموشش کرده ایم،ای وای که ما هم با گناهانمان قلب امام زمانمان را پاره پاره می کنیم آن چنانکه یزیدیان با تیر وشمشیر با امام حسین(ع) کردند، چرا او را فراموش کرده ایم ،چرا درس نمیگیریم،چرا اینقدر او را در غربت وغیبت قرار می دهیم امید است روزی برسد که همه متوجه این مصیبت عظیم ناشی از غیبت او شویم وبیدار شویم((مجله خورشید مکه شماره 7))


منبع:سايت عصر ظهور

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مرداد1388;  توسط خادم;  | 

اللهم عجل فی فرج مولانا

قضیه سوم که بسیار تکان دهنده است را تقدیم شما می کنیم:خانم ز-ر

به آقا ومولایم متوسل بودم وبا آن حضرت حرف می زدم وبرای غفلت هایی که داشتم از ایشان عفو وبخشش می خواستم که ناگاه متوجه شدم آن حضرت مطلبی را به قلم الهام فرمودند که:

همانطور که در آیات قرآن تلاوت می کنید در زمان هر یک از پیامبران ، مردم مبتلا به معصیت وگناهی بوده اندو باعث آزار پیامبرشان می شدند،در زمان هر یک از اجداد بزرگوارم نیز مطلب چنین بود و هم اکنون هم،در این زمان،

تمامی آن مصیبت ها بر مردم اهل زمان من جریان پیدا کرده وآن چه اجدا طاهرینم ظلم وجفا دیدند،همه بر من وارد شده،

به طوری که جای سالمی برای من باقی نماند،به مردم بگویید دست از معصیت وغفلت از خدا بردارندکه من زهر جفایی که پیامبر را با آن شهید نمودند وشمشیری که فرق امیر المومنین(ع)را شکافت

وپهلویی که از مادرم شکسته شد وجگری که از امام مجتبی(ع)پاره پاره شد وسر مطهری که از پیکر امام حسن(ع)جدا شد وزنجیری که امام زین العابدین(ع) را با آن به اسارت بردندو مصائب ائمه(ع)را همه دچار شده ام

.سپس فرمودند:تمام اینها به یک طرف وجفای فراموش شدن من از خاطر شیعیانم به یک طرف،به آنها بگویید مرا به فراموشی سپرده اند،در حالی که من آنان را فراموش نکرده وهر لحظه به یادشان هستم


 امام عصر (عج)خطاب به یکی از شیعیان در عالم خواب: ((اگر هر روز سه نفر منتظر من باشند ظهور 10سال جلو میافتد))وبعد با یک حالت افسوس فرمودند:((اگر در ماه رمضان منتظر بودید چه میشد))


((مجله خورشید مکه شماره 30))

منبع:سايت عصر ظهور

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مرداد1388;  توسط خادم;  |